خرید بک لینک
بغضش ترکیده. من زل زده ام به گل های قالی زیر پایم و نیمه ی راست صورتم که موبایلم را رویش نگه داشته ام عرق کرده. بعد سکوت بینمان حاکم میشود. مدام فکر میکنم شاید فقط یک جمله ی خوب پیدا کنم که گفتنش حال او را بهتر کند. جمله ای ندارم، جمله ای نمی توانم داشته باشم برای گفتن. مدام می گویم واقعا نمیدونم باید چی بگم! هر چی بگم زر زدم و او اشکهایش را پاک میکند لابد .. نمیدانم. راستش بدجوری گیر کرده ام تویادامه مطلب

برچسب: دنیا,گوشی, نویسنده: آروین کریمی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 0:05

از یک حدی که گذشت کائنات دو بخش میشود. قسمتی که کاری به کار شما ندارد و موفقیت و خوشبختی را همان چیزی میداند که شما برایش زحمت می کشید و قسمت دیگری از کائنات وظیفه ی خودش می داند که کاوشگرانه بفهمد " تو چرا ازدواج نمیکنی ؟؟ " و من در آستانه ی این ماجرا هستم. جوابش البته خیلی ساده است من ازدواج نمیکنم چون دوست ندارم! :| و هر کسی با هر شرایطی هر حرفی بزند سپرده ام والدینم در نطفه(!) پیشنهادش را خادامه مطلب

برچسب: ازدواج, نویسنده: آروین کریمی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:47

چند وقت پیش یه کار ضروری واسه م پیش اومد که به خاطرش مجبور به ترک خونه شدم. میگم مجبور شدم چون هیچ آدم عاقلی توی این شرایط آب و هوایی جنوب غرب کشور جز به ضرورت پا بیرون نمیذاره :| آره خلاصه توی راه برگشت به خونه سرم پایین بود و مسیرو طی میکردم که یهو متوجه شدم کسی سمتم خیز برداشت و تا اومدم به خودم بیام کیفمو از دستم کشید و برد. بعد ایستاد جلوم و گفت تو رو خدددااا کمکم کن بچه م مریضه شوهرم فلانهادامه مطلب

برچسب: جزئیات,تجاوز,روشن, نویسنده: آروین کریمی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:47

من قرار نیست همه چیزو درست کنم

چرا نمی فهمم؟

باید چک بخورم حتما؟!


برچسب: سیصد, نویسنده: آروین کریمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

از اول هم یکی باید می اومد توی این ماجرا که اندازه تراکتور کار کنه سرشو بندازه پایین حرف بشنوه بریزه تو دلش. بازم صبح که بیدار شد مثل تراکتور کار کنه! اون بچه سوسولی که گونه هاش سرخ میشه و بعد اراده ش از زوایای مختلف ترک برمیداره و هی بغض میکنه به درد خاله بازی میخوره! همین خاله بازی ای که همتون درگیرشین. نمیفهمین؟ نبایدم بفهمین...

برچسب: گاه,کوه,کاه,ریزد, نویسنده: آروین کریمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

شاید بهترین خبری که اینروزا میتونستم بشنوم همینی بود که گفتی

خیلی خوشحالم ^_^ دوباره میتونیم پیش هم باشیم. چی بهتر از این ؟

_ چندتا رفیق از دنیای واقعیم دارم که آدرس اینجا رو هم دارن مگه؟! :) _

برچسب: ریحااااانه, نویسنده: آروین کریمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

صفحه ی اینستاگرامم را باز کرده بودم و داشتم پست های جدید رفقایم را بالا و پایین میکردم. رسیدم به پست یکی از دوستهایم که یک ماگ و چندتا پیکسل و ازین دست چیزها خریده بود و نوشته بود خدایا من از تو ممنونم که امروز اینقدر احساس خوشبختی کردم. خدای خوشبختی های کوچک! (اشاره به خریدهای روزش) آمدم لایکم را بکوبم پای پستش و رد بشوم اما انگشت دستم بین هوا و صفحه ی موبایلم معلق ماند از روی پست رد شدم و عجیب یک گوشه از ذهنم مشغول شد! حقیقتش دوست دارم بدانم از کی تا به حال حل شدن مشکلات و راه چاره را در چیستی و چرایی و چگونگی مشکل ندیدیم و به جایش رفتیم خرید درمانی؟ رفتیم آرایش درمانی؟ رفتیم لاک درمانی؟ ادامه مطلب

برچسب: ماتریالیست,های,خداباوریم, نویسنده: آروین کریمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

جمعه ست...صبح از خواب بیدار می شوم... موبایلم را چک می کنم...باز هم ...کودکی دیگر ربوده شده است...یکی از بچه ها نوشته است...خدایا چرا همش داره این طوری میشه... اذان ظهر را که می گویند...روی سجاده ام نشسته ام...از شدت سر درد آرام سرم می گذارم روی مهر... چشم هایم را می بندم...می اندیشم...به اتفاقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 18:57

اگه ناخالصی نداشتم

الان پیشت بودم ...

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 11:26

اوایل که میخوندمش باهاش حال نمیکردم. بیشتر شعر و داستان می نوشت با مضمون عاشقانه. من خوشم نمی اومد. وبلاگشم شلوغ بود و پر رفت و آمد. کامنتم نمیدادم بهش. اصولا یکی از وبلاگ نویسان کامنت نده اینجانبم! :)) جز دو سه جای خاص. خلاصه دوست شدیم همینجوری. اوایلش حس میکردم خیلی خیلی مودبه و کلا حرف زدنم باهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 11:26

ظهر از خواب بیدار شدم یه کم اینور اونور جابه جا شدم. گوشیمو برداشتم تلگراممو باز کردم داشتم پی ام هامو جواب میدادم اولش مهین بعدش فاطمه با ذوق و خوشحالی اومدن اعلام موقعیت کردن :)) دوتا از کنکوری های وبلاگ نویس امسال بودن. با فاطمه بیشتر در ارتباط بودم گهگاهی از تجربه های کنکورم اگه چیزی بلد بودم سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 11:26

تجدید بیعت با فرصت های سوخته ی هدر رفته، با وقتی که میشد بهتر از چیزی که گذشت به چیزی بدرد بخور "تر" فکر کرد .. من بیخیال میشوم چیزهایی هست که نمیدانم اما یک مسئله حالا واضح شده قبل تر گفته بودم چیزی در حال فروریختن است حالا حرفم را پس میگیرم و توی جیبم میگذارم چون ساختن شروع شده خیلی وقت پیش، بدون برنامه و شاید مرتبط با همان چیزهایی که هست و نمیدانم!

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:00

بحثش بالا گرفت. گفتم حالت خوب نیست بسه ادامه نده! گفت حرفش ناحقه نمیتونم! شب که برگشتم حالش کاملا بد بود. رفتیم اورژانس یک نوار قلب گرفت و آمپول تزریق کرد. دکتر گفت خواهرته؟ گفتم خواهر ندارم، دوستمه! گفت باهاش حرف نزن بذار بخوابه بهشم بگو نفس عمیق بکشه. پرده تختش را می کشم و روی تخت کناری پلاس میشوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:00


شیرجه زدن روی تختت توی اتاقت بعد از یک هفته.

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:00

چند ماه پیش چارتایی نشسته بودیم پیش هم و به این نتیجه رسیدیم که برای عوض کردن حال و هوامون یه اسباب کشی بزنیم به بدن! بابا که زیاد حالش خوب نبود نتیجتاً من و والده گرامی پیگیر شدیم بعد والده گرامی میگفت یه دو واحده بگیریم بالاشو بدیم اجاره تا تو شوهر کنی :| بعد تو بری بالا :| نمیذارم ازم دور بشی! :ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین کریمی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:00

صفحه بندی